زنده و دیوانه

شعر-ادبیات-تاریخ

باسلام..

از همه شما دوستای وطن دوست و باغیرت کشورعزیزم خواهشمندم جهت حمایت از ثبت پسوندهای اینترنتی دات پارس و خلیج فارس در اینترنت به این آدرس مراجعه کنید:

www.dotpars.org

 

نوشته شده در ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط وحید کریمی اصل نظرات () |

نه تو می مانی و نه اندوه دلم

ونه هیچیک از مردم این آبادی...

به حباب نگران لب یک رود قسم.

و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت

غصه هم می گذرد

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...

لحظه ها عریانند

به تن لحظه ی خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز.

 

ظهر یکشنبه1391

ساری.

نوشته شده در ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط وحید کریمی اصل نظرات () |

تعجب نکن اگر شعر تازه نمی نویسم

هیچ کاغذ خیسی

تاب قلم خوردن ندارد.

نوشته شده در ۱٠ دی ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط وحید کریمی اصل نظرات () |

گفتی چشمها را باید شست

شستم ولی...

گفتی جور دیگر باید دید

دیدم ولی...

گفتی زیر باران باید رفت...

رفتم ولی...

نه چشم های خیسم را دید

و نه نگاه دیگرم را...

فقط زیر باران لبخندی زد و گفت:

دیوانه ی باران ندیده.

نوشته شده در ٢٠ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط وحید کریمی اصل نظرات () |

کجای این،جنگل شب

پنهون میشی خورشیدکم

پشت کدوم سد سکوت؟

پر میکشی چکاوکم؟

چرا به من شک میکنی؟

من که منم برای تو

لبریزم از عشق تو   و سرشارم از هوای تو

دست کدوم غزل بدم

نبض ،دل عاشقمو

پشت کدوم بهانه باز

پنهون کنم هق هقمو؟

گریه نمیکنم نرو

آه نمیکشم ،

              بشین

حرف نمیزنم ،

                    بمون

بغض نمیکنم......،

                     ببین

سفر نکن،خورشیدکم

ترک نکن منو نرو

نبودنت مرگ منه

راهی این سفر نشو

نذار که عشق من و تو

اینجا،به آخر برسه

بری تو و مرگ من از

رفتن تو سر بسه

نوازشم ........

                    کن و ببین

عــــــــشق میریزه ، از صدام

صدام کن و...........

                        بببین که باز

قنچه میدن.........،ترانه هام

اگرچه من............

                        به چشم تو

کمم...............قدیمی ام............گمم

آتش فشان عشقم و.......دریای پر...،

                                                 تلاطمم.

داریوش

نوشته شده در ٦ آذر ۱۳٩٠ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ توسط وحید کریمی اصل نظرات () |

تو

تو تخت خودت خوابیدی و راحتی

غذات یه وقتی داره و خوابت ساعتی

مدرسه میری و شانست واسه زندگی

بالاس و نمیشه ردش کنی پگاه سخت نگیر

یه بابا داری که مثل شیر پشت سرته

مادری که قلبش با قلب تو میزنه

حالا بزرگتر میشی و میبینی زندگی

چطور آدمو خم میکنه پگاه سخت نگیر

پگاه قدر اون چیزی رو که داری داشته باش

زندگی مثل رنگ و قلم و تو نقاش

هرجورو رنگش کنی همونجور میمونه

نشه جغد شومی تو بومت بخونه

نشه سپیدی چشمات یه روز خون بشه

نشه صورت قشنگت گلگون بشه

پگاه یاد بگیر همه چیزو تجربه کنی

ولی تو بعضی راه ها دیگه برگشتی نیست

به هر دستی که دست دادی دستتو بپا

پگاه بترس از گرگهای آدم نما

تن پاکتو بده به کسی که...

روح لختشو هدیه میده بهت و پاش می افته

پگاه  بپا سپیدی روحت خط نخوره

این یکی پرده رو نمیشه دوخت دوباره

اگه نخونی و ندونی پس زود خام میشی

سرتو بالا نگه دار،نشه رام بشی

نگی که با بودن من محدود شدی

حدودو تو تعیین میکنی،

زندگی یعنی زندونی که آزادیش دست خودته

مگه کوه میشه به بند کشید پگاه ؟

نشه اخم کنی به اون دختر بچه ای....

که گلی داره تو تودستش و میخواد بهت بفروشه

رو برگردونی و با خودت بگی فرق داری...

حتما آره فرق داری پگاه

اون یه بچه کارگره از پایین شهر

تب و ترس سیاهی همراهشه

باباش معتاده پگاه ببین صورتشو

جای سرخ سیلی سرد پدرشو

فقط 9 سال داره،تو مدرسه نیستو

طعم تلخ کارو به دوش کشیده و

گلی که پرپر میشه و دست مشتری

اون گلی که با تلخی ازش میخری

واسه اون گل نیست یه لقمه نونه

ضامن این که کتک نخوره تو خونه

نپرس تقصیر کیه خودت یه روز میفهمی

نپرس قصه اش طولانیه پگاه زمین پر از آدماییه که کار میکنن و

یه عده ای فقط پول دارن و یه مشت عقده ای

که از کار کارگرا کاخ ساختن و چه کسایی تو این راه جون باختن و

این چیزارو به دیگران بگی بهت میخندن

آخه زشتی هم عادت میشه واسه آدم

ولی تو قصه خودتو بکش نقاش

بذار هرکی هرچی هست تو خودت باش.

پگلی بیا ببین وحیدو دوباره

گلی که کاشته،امروز همش یه خاره

پگلی قصه ام همیشه گریه داره.

پگــــــــــلـــــــــــــــی.

نوشته شده در ٦ آذر ۱۳٩٠ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ توسط وحید کریمی اصل نظرات () |

می پرسم از اندوه نایابی که اورا برد

از هاله ی نه9 تویمهتابی که اورا برد

 

این بیت بند دوم یک آه-سایشگاه

او مثل ماهی های تنگابی که اورا برد

 

می پرسمش ازدور،از دیروز،از دریا

از موج خیز، سرد سیلابی ،که اورا برد

 

اول نگاهم میکند-گفتم روانی نیست

می گوید از شبهای شادابی که اورا برد:

 

من را...سوار... یک سمند.... بی پلاک آمد

داماد...من ای کاش... سهرابی که اورا برد

چیزی نمیفهمم از این بی سطر نامفهوم

او خود ولی، می گوید از خوابی که اورا برد

 

سهراب نام دو.ست...بیچاره لیلا هم

من...بین ما روزی شکر آبی... که اورا برد

 

هی رفتم و هی آمدم بی کودکی ها...ها

افتاده بودم در همان تابی که اورا برد

 

دختر فراری ها برایش پارک آوردند

لیلا نبود آن بید لرزابی که اورا برد

 

یک هشت شنبه...ساعت فردا...پری روزا

با من قرار مانتویی آبی که اورا برد

 

از آستانه تا خود دروازه خندیدیم

هی گفت از هر در سخن بابی که اورا برد

 

این آخرین دیدار ما...مرفین اگر...بی او

می پیچدم در خلسه ی خوابی که اورا برد

 

مثل پسین سالمندی های یکشنبه

افتاده بودم گوشه ی قابی که اورا برد

 

زنهای فامیل آمدند ازبوق بوق شهر

دیدم عروس و تور و قلابی که اورا برد

 

زنها به رسم ماه بر آتش...سپندیدم

هی سوختم بی رسم و آدابی که اورا برد

 

دف می خورد حالا تمام شهر بی طنبور

کل می خورم بی زخم مضرابی که اورا برد

×××××

من راوی این قصه ام از متن می آیم

میگفتم از مردی و سیلابی که اورا برد

 

از آه-سایشگاه او...تا خانه ی لیلا

می تابدم مهتاب بی تابی که اورا برد

 

او خود منم من اویم و آیینه میداند

آهی که اورا سوخت،گردابی که اورا برد

 

من خواب میدیدم همان خوابی که اورا دید

من خواب می بردم همان خوابی که اورا برد

 

من را...سوار...یک سمند...بی پلاک آمد

من عاشقش بودم...نه سهرابی که اورا برد

محمد حسین بهرامیان.

آره من عاشقش هستم

نه هر کس دیگه ای که این شانس داره تا با طلوع من باشه.

نوشته شده در ٢۸ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ توسط وحید کریمی اصل نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ٢٢ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط وحید کریمی اصل نظرات () |

تمام ،سال من بی تو

پر از سوز زمستونه

صدای خنده رو هیچکس

نمیشنوه، از این خــــونه

تو رفتی و نگاه من

یه در یا درد و غم داره

یکی انگار توی سینه ام

گل یأس داره میکاره

.....

بی تو قلب جهنم هم

مث خونه واسم سرده

با اون حالی که تو رفتی

محاله بازی برگرده

........

دارم یخ میزنم بی تو

تا فرصت هست، آخه برگرد

تو این سرمای تنهایی

نمیشه ، حفظ ظاهر کرد

جای خــالی تو داره

هـمــــــــــــه دنیامــــــــــــــــو میگیـــــــــــــــره

بی تو آسون ترین کارهام

 واسم سخت و نفس گیــــره....

بی تو هم صحبت شبهام

 همین چار دونه دیواره

بی تو این سقف هم سقف نیست

ازش دلتنگی میباره

......

تمام سال من بی تو

پر از سوز زمستونه

صدای خنده رو هیچکس

نمیشنوه از این خونه............................

 

نمیدونم..........شاید

 ولی باور کن دوستت دارم.

ترانه از:سیاوس قمیشی.

نوشته شده در ۱٥ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ توسط وحید کریمی اصل نظرات () |

میگم....

از پیش تو میــــــــــــــــــرم،تو معـــــــــــــــــــصومانه میخندی

میگم.....از چشم تو سیــــــرم،توهم  ..............  چشماتو میبندی

گنــــاهت اینه که پاکی

گنــــاهت اینه که پاکی..........

...........................

چرا اینجوری شد حالم

 چرا انقدر پریشونم

 چرا گریون میشی وقتی

 پــــــــر از انــــــدوه و گریونم

چرا اینجوری شد حالم

           چرا قلبم دروغ میگه؟

چرا وقتی دوسم داری.. اینـــــــــو چشمام نمیبینه؟

 .......................

چرا انقدر دوسم داری؟

توکه میـــــــدونی بی رحمم

فقط...........میگی دوسم داری

ولـــی  ،،،    اینو نمیفهمم

نمیپرسی کجا میرم

فقط میدونی که هستم

میرم ....با هرکی میشینم...

تو عاشق..

من چقدر پستم....

********

چرا وقتی حواست نیست

من هرجـــــــــا که  بخوام میــــــــرم

چرا وقتی که میفهمی

نمیبندی به زنجیرم.

چرا وقتی دروغ میگم

تو میفهمی و میخندی؟

چــــــــــرا درهای قلبت رو

روی قلبم نمــــی بندی؟؟؟؟؟؟؟؟

*******

چرا وقتی که میدونی...

بدم بازم تو میمونی؟

چرا وقتی که آزادم

تو اینجوری...... تو زندونی؟

برو دنبال رویــــــاهات

آخه من عاشقت نیستم

تو مثل آسمون پاکی

برو من لایقت نیستم.

چرا وقتی که میبینی

واسه چشمای تو خارم

بازم،،،،،،، میخندی و میگی

 عزیزم ،،من دوست دارم

ببین انگار حواست نیست

که من از جنس تو نیــــــستم

توبا احساسی و پاکی............برو....من مثل تو نیستم

 **==**

میگم....

از پیش تو میــــــــــــــــــرم،تو معصومانه میخندی

میگم.....از چشم تو سیــــــرم،  توهم  ..............  چشماتو میبندی

گنــــاهت اینه که پاکی.

گنــــاهت اینه خوبی

 واسه اینکه دوسم داری

 همش درگیر آشـــــــــــــــــــــــــــــــوبی

چرااااا؟ آینده ی با تو

به خاک قلب وابسته است؟؟؟

چرا ....رو به دل عاشق

همیشه

یک در       بسته است    ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این یه ترانه هست والبته شاعرش من نیستم.اینطور به نظر میاد اسم خوانندش امیرعلی باشه.

اما به هرحال دوستش دارم.

نوشته شده در ٩ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط وحید کریمی اصل نظرات () |

پاییزی را دوست دارم که بارانش،

فقط برای شستن غمهایتان باشد.

و پگاهش....فقط طلوع صبح های من.

طلوعی که...، همیشه در کنار من است.

و من..........خوشبخت ترین مرد این عالم هستم.

>>>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<<

خیلی وقته شعر نگفتم ولی دیروز، رویایی ترین روز زندگیم تو این یک سال و نیم گذشته

باعث شد دوباره به زندگی با یه دید جدید نگاه کنم.

شاید دوباره دستم به قلم و کاغذ آشنایی پیدا کنه و دوباره بنویسم.

شاعر باشید و سلامت، تا درودی دیگر....

نوشته شده در ۱۱ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط وحید کریمی اصل نظرات () |

دوستت دارم...

دیریست از دوست  داشتن ننوشته ام . آنقدر که چشمان سپید کاغذ با تعجب به نوک قلمم می نگرند.

لعنت، لعنت به زمانه ای که دستانم را برای  نوشتن واژه دوستت دارم به لرزه واداشته.!!!

 اما می نویسم دوستت دارم.

 می نویسم  که همگان باور کنند  هنوز هم عشق را آنقدر باور دارم  که آن را عطیه ای  از سوی خدا  بدانم به بندگانش.

 دیر زمانی بود  بر دل می خندیدم  از عابرانی  که  گپ و گفتشان  از این واژه لبریز بود  و من هر بار واماندم که حقیقت است یا ...

 و در این میان تنها عشقم خدا بود و خدا و بعد از او تو آمدی...

 تو از میان پیچک خشکیده باور  و بلور اشکهای من آمدی  تا با گلبرگ مهربان دستانت  خزان را از لب خشکیده ام بزدایی و عشق را به مردمک چشمهایم هدیه دهی.

تو وجودت بهانه ایست برای  بهاری بودن من ،گرچه من پائیز را عاشقم.

 گرمی وجودت را احساس می کنم  هر لحظه بیشتر از لحظه قبل و هر گام بیش از گام پیش. قدم به قدم بر باورم از تو افزوده می شود و احساسی که در دلم می کوبد  و می خواند  دوستت دارم، دوستت دارد، دوستش داری...

آنقدر از دوستت دارم ننوشته ام که حال به احترام نام مبارک و قشنگت  دل می خواهد مدام این واژه را  تکرار کنم اما چه حیف که حجم کاغذ مرا از تکرار باز می دارد.

 اما  برای شروعی نو از تو و برای سرآغازی از وجود تو و تقدیم به تو و برای تو و تو که منی می نویسم دوستت دارم با همه احساسم...

××××××××××××××××××××××××××

سوز عشق

افسون نگاهت هنوز در من آتش بازی می کند و کاش بودی و سوختنم را می دیدی.

 

قدم های خسته ام به هرجا که گام می نهند یاد و خاطره ای از تو زنده میشود و شاید این  "سوز عشق" باشد.

نمی دانم خنده هایت را با چه کسی قسمت می کنی و یا رویای خواب شبانه ات از آن کیست! اما من هنوز هم .....!!! بگذریم.

 برای امروز تو آرزوی خوشبختی دارم همچون گذشته و برای فردای تو دعای  خنده ای همیشگی برلب- تندرستی و هرآنچه خوب است. بگذار تا غم دیروز هدیه ای باشد برای من از طرف آسمان پرستاره دل تو.!!!!!!

از دل نوشته های دوست عزیزم محمد رضا محمدی وبلاگ وفا

نوشته شده در ٦ تیر ۱۳٩٠ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ توسط وحید کریمی اصل نظرات () |

  

 

 

  با سلام به همه دوستان عزیز.

   متاسفانه ....

   چندیست که نطقمان زمین گیر شده

   و شعرجدید نداریم.به بزرگواری خودتون ببخشید.

نوشته شده در ٢٤ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ توسط وحید کریمی اصل نظرات () |

با این ساز جدیدی ، که باید برقصیم

آنقدر پیاده بروی خانه

تا برگه ای از گینس را پر کنی

و دو لنگه ی کفشهایت قیمت بخورند

سر قدیمی بودن.

=======

از جاده میرسی،تب عشقت شدید تر

شاعر که دور میشد و هی ناپدید تر

برگشت و پشت سرش را نگاه کرد

چشمان خسته ی او نا امید تر

میدید آمدنت را، نیامدی

حتی جواب تلفنی اش را،جدید تر

با حرفهای تازه ی بیخود، غلط نکن

یا آن جواب مبهم از آن بعید تر

من میروم که زندگیم را، وهمسرم

بنشین ببین که عشق تو آقا وحید،پر

نوشته شده در ۳ دی ۱۳۸٩ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ توسط وحید کریمی اصل نظرات () |

Translate this page in other languages click here. 

هرشب نگاهش میکنم خوابش نمی گیرد...

عکسی که از من برده را قابش نمی گیرد...

هی در خودش میپیچد از من دلخوری دارد...

یک لحظه،حتی یکدم، آرامش نمیگیرد....

هی اشک میریزد مرا،اینگونه میخواهد...

هی اشک و دیگر شعر نایابش نمیگیرد....

اصلا نمیداند،نمیداند که من ، هرشب...

هرشب نگاهش میکنم خوابش نمیگیرد...

******************************************

هردم نگاه میکنم به شما، تند و سرسری

وقتی که درمقابلم هستی و روسری...

از سر کشیده ای،به خدا من فقط به تو....

تنها نگاه میکنم به تو با چشم خواهری

اما نمیشود که تو را دید و شک نکرد

انسان نشسته پیش نگاهت، و یا پری

هی شانه میزنی به سرت، تند و پشت هم

با خنده های گرم و به اطوار دلبری

هوش از سر ، تمام جوانان ربوده ای

حتی کشیده ای ، دل یوسف به کافری

شاید که عاشقت شدم ،اما، خیال بود

حتماَ خیال بود،تو با ما نمیپری

اما فقط بدان که تورا.... جز تو هیچکس...

هرگز نبینم اینکه تورا دست دیگری...

لمست کند و تو هم عاشقش شوی

حرفم به آخرش رسیده ، در این بیت آخری.

oO0OoO0OoO0OoO0)oo)0oooOoOoO0oO0oO

وقتی که در برابر من درد میکشد

حس میکنم...سراسر من ...درد میکشد

تب میکنم...اگر به شما خیره تر شوم

از ابتدا...به آخر من، درد میکشد

او غصه های کودکیش را برای من...

او غصه میخورد،سر من درد میکشد

دف میخورم ، چرا بدنم شعله ور شده

آتش گرفته دفتر من ، درد میکشد

او در نهایت این خط"که دوستت دارم"

می رفت و نیم دیگر من، درد میکشد

 

نظر یادتون نره

نوشته شده در ۱٧ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ توسط وحید کریمی اصل نظرات () |

میتراشد قلمی بر تن سنگ

 

نقش زیبای جوانی رعنا

 

میچکد از شب یلدای کسی

 

خونفشان اشکِ فراوانِ عزا

 

***

 

میکشد ضجه و فریاد و فغان

 

میزند بر سر خود دست گران

 

باجدالی که بدارد با خویش

 

میکند مویه از این ظلم جهان

 

***

 

میکشد بر تن خود آه...و صد آه...

 

زنده گشتند برایش همه ی خاطره ها

 

***

 

خاطرات آن شبی را که به صبح

 

بود بیدار همانند قمر

 

بوسه میزد به لب گلگونش

 

آن جوان از سر شب تا به سحر

 

***

 

دست پر مهر جوان همچو نسیم

 

بین خروار طلایی سرش رد میشد

 

با نسیمی که سبکبال از آن مو بگذشت

 

غرق دریای محبت میشد

 

***

در میان مخمل اندام او

 

سینه ی چون پرنیانش میگشود

 

در میان بستر مجنون خود

 

بوسه از چشمان مستش میربود

 

 

×××

ناگهان آن خاطراتش تار شد

 

دیده اش از مرگ او خونبار شد

 

***

میکشد باز به خود آه...و صد آه...

 

میکند لعن به ایام جفا

 

میتراشد قلمی بر تن سنگ

 

نقش زیبای جوانی رعنا.

وحید کریمی اصل

19/11/86

نوشته شده در ٢٠ آبان ۱۳۸۸ساعت ٥:٥٦ ‎ق.ظ توسط وحید کریمی اصل نظرات () |